أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
مقدمهء مصحح 11
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
نوع پرداخت كتاب و روش تنظيم آن نيز با كتاب « كشف الاسرار و عدة الابرار » ابو الفضل رشيد الدين ميبدى مشهور به تفسير خواجه عبد اللّه انصارى كه به سال 520 هجرى قمرى نگاشته آمده است ، همانندى بسيار دارد . « جامع الستين . . . » در شصت فصل است ، و نام كتاب نيز خود گوياى بخشهاى شصتگانهء آن است . در هر فصل نگارنده نخست آيتى از سورهء يوسف مىآورد ، سپس از قول شيخ الامام ، شأن نزول و متشابهات آن را بيان مىكند ، و به شرح و تفسير آيه مىپردازد . آنگاه بر سر قصه مىرود ، و چون اندكمايه از آن بيان كرد ، با آوردن لطيفه مضمونهايى عارفانه و دلكش مىآفريند . گاه بدان بسنده نمىكند ، و اشارت و نظيرهاى نيز بر آن مىافزايد . در ميانه جاى به جاى بيتى چند مىآورد . و در پارهاى موارد ، با نقل حكايتى كلام را زينت مىبخشد . در پايان ، فصلها را با اشعارى كه گاه به نهايت سست و سبك است ، به انجام مىرساند . چنان كه گذشت شيوهء نگارش كتاب ساده و روان و شيواست . جملهها كوتاه و رساست . واژه و تركيب نامستعمل در آن نيست ، و اگر هست اندك است . در آوردن واژههاى تازى يا ترك آن سخت نمىگيرد . اين عدم تقيد در آوردن واژههاى نادر ، چه فارسى و چه تازى ، يكسان است . نثر كتاب را مشخصاتى است كه پارهاى از آن برشمرده مىشود : * از تكرار فعلها پرهيز ندارد ، و افعال را گاه هفت بار و هشت بار مكرر مىكند : « روز قيامت ، روزى عظيم است ، زيرا كه روز اظهار هيبت بود . و روز عرض امت بود . و روز حشر و قيامت بود . و روز نقد اعمال و محاسبت بود . و روز درد و حسرت بود . و روز بلا و محنت بود . و روز پشيمانى و ندامت بود . نه پيران را در آنروز حرمت بود ، و نه جوانان را حشمت بود . نه بر مردان رأفت بود ، و نه بر سرپوشيدگان رحمت بود . و نه در دلها شفقت بود ، و نه توانگران را نعمت بود . و نه درويشان را معاونت بود ، و نه دوستان را صداقت بود . . . » ( ص 2 - 343 ) و نيز رك : ( صفحات 35 و 186 و 487 و 546 و 576 و . . . ) * به آوردن مترادفات گرايشى چندان ندارد . سجع و موازنه را گاه رعايت مىكند ، اما نه چندان كه رنگ تصنع و تكلف پذيرد : « يوسف صديق وفادار بود ، و يعقوب خود او را به صبر آموزگار بود . و زليخا در عشق و درد او بىقرار بود ، و اندوه و شادى در اين قصه بسيار بود ، و خبردهنده از او ملك جبار بود . » ( ص 38 ) . « از خانومانش هجرت آمد . و از پدر و خويش و تبارش فرقت آمد . محبوس بند و چاه شد ، قرين درد و آه شد . در من يزيد عرض دنياش بفروختند . و دل و جان او را